قصه زندگی که شروع نشده تمام شد …😔😔😔

آذر 2, 1401
یادداشت

من هم مثل بقیه دختر ها زندگیمو با هزارتا امید و آرزو شروع کردم . نمیگم با عشق شروع کردم نه مثل خیلی از دخترای دیگه ازدواج منم سنتی بود ولی از روزی که تصمیم گرفتم به امید خواستگار جدیدم جواب مثبت بدم انگار زندگیم رنگ تازه ای گرفت . مثل بقیه منم کلی آرزو داشتم برای خونم ، برای زندگیم ، برای عروسیم ، برای آینده ای که با همسرم میدیدم . اما نمیدونم چرا پایان غصه من و امید اونطوری که باید تموم نشد . آره درست حدث زنید من و همسرم دقیقا 3 ماه مونده به مراسم عروسی و زمانی که بیشتر کار هامون رو کرده بودیم برای مراسم عروسی به خاطر مشکلاتی که بین خانواده هامون پیش اومد از هم جدا شدیم . حالا بهتون میگم چرا .

همونطور که بهتون گفتم ازدواج ما سنتی بود . به خاطر همین از زمان اولین جلسه خواستگاری که مادر شوهرم به همراه خاله و مادربزرگ شوهرم و یکی از خواهر شوهرام برای دیدن من به خونمون اومدن تا زمانی که مراسم بعله برونمون برگزار شد بیش از 7 ماه طول کشید . توی تمام این جلسات خانواده ها شرط و شروط و رسم و رسومی که داشتن و با هم در میون گذاشتن و یک سری توافقات کردن . خیلی از شهر ها رسم دارن چندتا تیکه بزرگ از جهیزیه رو خانواده داماد میخره ما هم رسم داریم . خانواده همسرم هم قبول کردن اما مثل بقیه چیزا که کاملا مکتوب شد و زیرشو چندتا شاهد امضا کردن این مورد و ننوشتن و تعین نکردن چندتا تیکه وسیله و کدوم وسیله هارو میخرن .

ما هم فک میکردیم مثل همه 5 تا تیکه بزرگ که شامل تلویزیون ، اسپیلت ، یخچال فریزر ، لباسشویی و گاز میشه میخرن . اما ما نمیدونستیم اونا تصمیمشون چیز دیگست . ما همه وسیله های جهیزیه رو خریدیم . با همسرم خونه اجاره کردیم تالار دیدیم . تقریبا همه کارامون داشت خوب پیش میرفت تا روزی که گفتیم آروم آروم خونه رو بچینیم . بابام گفت بزارین اول خانواده همسرم وسیله هایی که خریدن ببرن نصب کنن بعد ما وسیله هامونو میبریم . وقتی رفتیم تو خونه دیدیم فقط یه یخچال فریزر ساید بای ساید و یه تلویزیون تو خونست . وقتی ازشون پرسیدیم گفتن قدیم خانواده دختر از خانواده پس به عنوان شیربها پول میگرفتن اما الان به جای اون پول کالا میدن . مگه شیربها دختر شما چقده ما 70 ملیون وسیله خریدیم دیگه .

اونجا خانواده من خیلی ناراحت شدن گفتن پس چرا اون موقع قبول کردین مادرشوهرمم گفت ما بر اساس همین رسم شیربها قبول کردیم . اون موقع خانواده من چیزی نگفتن اما یه شب قرار گذاشتن خونه مادرشوهرم تا بشینن با هم صحبت کنن . هر چی خانواده من میگفتن خانواده همسرم زیر بار نمیرفتن . اون موقع دست شوهرمم از لحاظ مالی انقد باز نبود که بگه خودم این وسیله هارو قبول میکنم بخرم . موضوع خرید چندتا وسیله نبود موضوع این بود که بابا و مامانم میگفتن به ما توهین شده . هر چی جلوتر میرفتیم اوضاع بدتر میشد . مادرشوهرم لج کرده بود میگفت میزتلویزیون نمیخریم خودتون بخرین . من سر عقد آینه شمعدون نخریدم گفتم باشه به جاش آینه کنسول بخرین برام اونم گفتن نمیخریم .

لباس عروس میخواستن یه مدل ارزون برام کرایه کنن و سرویس طلامم نمیتونستم اونی که میخوام و بردارم . از اونور خانواده منم لج کرده بودن میگفتن حالا که اینطوره ما هم جهیزیه رو نمیدیم . ما هم فلان کارو نمیکنیم . خلاصه انقد این قضیه ادامه پیدا کرد و طاقت ما تاق شد که با تصمیم خانواده ها ما از هم جدا شدیم . در واقع اگر دو طرف خانواده ها یکم کوتاه میومدن و میزاشتن همه چی با صبوری و صحبت و توافق پیش بره این مشکل پیش نمیومد . منم مثل بقیه زندگیمو با هزار امید و آرزو شروع کردم ولی آخرش نشد اون چیزی که باید بشه .

5/5 - (4 امتیاز)

6 دیدگاه در “قصه زندگی که شروع نشده تمام شد …😔😔😔

  1. delava گفت:

    واقعا ادم تاسف میخوره بابت همچین چیزایی که میشنوه . زندگی دو تا جوون و خراب کنین به چه قیمتی اخه

    1. parisa گفت:

      واقعا ادم بی وجدان زیاد شده این روز ها

  2. sarina گفت:

    قبول کن خودتونم شل بودین وگرنه میتونستین جلوشون وایسین

    1. parisa گفت:

      بعضی وقت ها ادما خودشونم دیگه نا امید میشن و دیگه تلاشی نمیکنن واقعا خسته میشن .

  3. shadi گفت:

    چه رویی داری والا دیگه میخواستی جهیزیتم بگین اونا بخرن . با پررویی ام اومده میگه لج کردن نخریدن

    1. parisa گفت:

      وقتی توافق کردن باید خریده میشده دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.